قهرمان ميرزا عين السلطنه
631
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
رسيديم . كنار جوى آب آفتابگردان زده بودند ناهار افتاديم . يونسآباد قريه بزرگ پرجمعيتى است . نايب الصدر قزوين و شيخ الاسلام و بعضى ديگر مالك هستند . هزار و پانصد تومان اجاره دادهاند . هندوانهء بسيار خوب داشت . خيلى اعلى بود . چهار ساعت راه تا اينجا آمديم . بعد از ناهار سوار شده آفتاب گرم بود . دو ساعت راه رفته بعد داخل جادهء قزوين كه راه « شسه » باشد افتاديم . در يك قراولخانه از شدت خستگى پياده شده چاى و هندوانه خورديم . يك ساعت و نيم راه آمديم تا به مهمانخانهء قشلاق رسيديم . چادر زده بودند . نماز كرده مهمانخانه را گردش كرديم . بدجائى نيست . اما قهوهخانه اسبابهاى كثيفى داشت . با وجود آنكه تمام سفرا و فرنگيها و اغلب رجال عبور و آمد و شدشان از اين راه است و جاده و شاهراه معتبر ايران است . امروز هفت ساعت تمام راه آمديم . هفت فرسنگ تمامى بود . خيلى هم به عجله امروز آمديم تمام را شلاقكش . چهارده قليان جناب را حساب كرديم ، در چهار ساعت و نيم توقف صبح و ناهارگاه و شب چهارده قليان كشيده بود و تمام را مىگفت آن را به عجله كشيدم . آن را بد چاق كرده بود ، اين يكى آبش كم بود ، آن يكى آبش زياد . دو قليان را گفت خوب بود كه به هركدام پكى زدم ، يكى قبل از ناهار يكى بعد از شام و السلام . ديگر هيچ كدام به من مزه نكرد . شب هوا خوب بود . شام دير شد . بعضى چيزها ايمان آقا آبدار درست كرده بود خيلى خوب بود و خورديم . چهارشنبه 17 ربيع الثانى - صبح سوار شده اسب قزل « شقاق » شده بود . اين پدرسگ پاى آخور هميشه « شقاق » مىشود . حالا پس از چهل و دو روز سفر و دو مرتبه شقاق شدن تازه شقاق شده . به زحمت راه مىرفت . جاده صاف و هرچه نگاه مىكنى پيداست و هرچه مىروى تمام نمىشود . آبادى در كنار راه هيچ نيست ، مگر دو كاروانسراى كثيف . دهات از دور اطراف جاده پيداست . از اين راه همان سفر آمدهام . چهار ساعت راه آمديم تا به ده ينگىامام رسيديم . در مهمانخانه منزل كرديم . باغچه دارد ، دو سه بالاخانهء بدى ندارد . اطاقهاى پائين كثيف و بد است . يك آبانبار دارد و متصل بايد از اينجا اب بردارند . صدراعظم جلوى مهمانخانه دهى آباد كرده اسمش امينآباد [ است ] . آب از رودخانهء كردان مىآورند . ششصد تومان اجاره دادهاند . قليان صد دينار - هفت شاهى چاى عصر تفصيل خندهدارى فراهم آمد . بعد از ناهار جلوى ايوان روى صندلى نشسته جناب از حسنقلى قليان خواست . عماد السلطنه فرمودند از قهوهخانهء اينجا بياور . جناب چون صبح قليان حاضر نبود به اصرار تمام از قهوهخانه قليان خواست . هرچه من گفتم لازم نيست حالا از قهوهخانهء خودمان درست مىكنند به جائى نرسيد . وقتى آوردند و بد بود بناى تكذيب را گذاشت . مختصر حسنقلى هم خواهى نخواهى رفت و